آن شب جمعه, ساعت, یک و بیست, جغد آمد قرارمان را بردسردی دی به انجماد رسیدشهر خشکش زد و زمین پژمردمانده بودیم غرق بهت خبرکاش تکذیب می رسید از راهاشکها بیصدا که باریدندشعله زد در جگر غمی جانکاهآن شب جمعه ساعت یک و بیستگویی افتاد بر زمان آتشغلیانی شگرف در دل بودچون غم خاص قصهی آرشآن شب جمعه ساعت یک و
در خواست برگردد ولی مسمار نگذاشت,زخم تو کاری بود جای کار نگذاشت
زینب تو را میخواست تا روز عروسیاز آرزویش میخ، جز آوار نگذاشت
محسن اگر میماند عالِم بود حتماحیف آن هجوم سخت نکبتبار نگذاشت
آزار تو جرم است اما باز این قومقلب تو را یک لحظه بی آزار نگذاشت
دست حسن میخواست بر قاتل بکوبدتربیت والای تو هر